پنجشنبه ۱۲ مارس ۲۰۰۹

خودفريب
.
دیده بر سرمستی تنها گُلِ پُر خارِ میدان بسته ای؟
از تقلايش به ناز افروزی و حرمان چنین دل خسته ای؟
.
خاطرت از فکرِ مهماندارِ ميدان گُم در اين پيچ و خم است؟
آرزوهايت ز ميداندارِ مهمان تيره گون و مبهم است؟
.
تا نفس دارد نگرداند سر از خود سوزی ات
شک نمی آرد به پايا آتشِ بهروزی ات
.
پا به راهِ بی چراغِ منتهی آخِر به تو
می گذارد با يقين، اين آخرين کافر به تو
.
گرگ و ميش و زشت و زيبا پويدت ره بی مثال
ای درخشان ماهِ راه، ای آخرين گاهِ وصال
.
شرم در چشمانِ خوابش بس غريبی می کند
سخت شيطان در مسيرش خود فريبی می کند
.
از هوا دم، از زمين روزی، ز دريايت شگون
وام می گيرد شگفتا خالقِ وضعِ جنون

سه‌شنبه ۸ ژوئیهٔ ۲۰۰۸

دشمنِ دلخواه

راهم و همراهِ منی
لغزشِ کوتاهِ منی
.
.
روز و شب و ماهِ منی
برده ی من، شاهِ منی
.
.
شام و سحرگاهِ منی
دشمنِ دلخواهِ منی
.
.
موقعِ طوفان شدنم
قلبِ خطر خواهِ منی
.
.
جانِ گناهِ سر به مُهر
توبه ی درگاهِ منی
.
.
گُم به جهان و کهکشان
پيدا به بُنگاهِ منی
.
.
کُرنشِ بی اندازه و
مقصدِ هر جاهِ منی

عُلُو

دوستت دارم، جرأتِ تا هميشه ای
دوستت دارم که ببرِ پيرِ بيشه ای
.
.
دوستت دارم، شاعرِ شعر و شونه ای
دوستت دارم، آخِرِ خوبِ خونه ای
.
.
ژاله ی خوش طنين ما
شوکتِ بد نبينِ ما
.
.
عطفِ عُلُو گزينِ ما
تکيه ی خوش تکينِ ما
.
.
دوستت دارم قدرِ دلِ ترانه ای
دوستت دارم محفلِ نوبرانه ای
.
.
دوستت دارم با تو نفس می زنه دل
با تو تهِ کشتیِ غم، گيرِ به گِل
.
.
.
پيشکش به ژاله عُلُو

جمعه ۶ ژوئن ۲۰۰۸

قدرِ خورشيد

خيلی وقته خبری از تو به اينجا نمی آد
خيلی سخته که بری وقتی غم از جاده می آد
.
.
ولی باز قلبِ تو گرم و نفست داغیِ تير
همه احساست رو دارم، منِ پائيزیِ پير
.
.
شبِ جاده شبِ خوش رنگیِ اون خاطره هاست
شبی که از منِ ابری قدرِ خورشيد جداست
.
.
منی که داغِ سفر رفتنِ تو داره دلم
داغی که وسعتِ اون هيچ جا نمی ذاره بِرَم
.
.
همه می گن به من اندازه نگه دار، که اندازه نکوست
ولی من چاره ندارم به جز افسوسِ تو دوست
.
.
همه آغوشم از آنِ شبِ بيداریِ توست
همه هوشم نازِ نزديکیِ تکراریِ توست

یکشنبه ۱ ژوئن ۲۰۰۸

چاوش بی سرود

شانه کشيده گيسويت
سقفِ دو ديده ابروان

من به اشاره راضی و
دلی هميشه نغمه خوان

چاوش بی سرودِ من
واژه ی دل کبودِ من
بودنِ سختِ تو اميد
نبودِ تو، نبودِ من

قلبِ لطيفِ آهنی
ريشه به خاکِ وطنی
سر به فلک هم بزنی
مقصدِ ادراکِ منی

شانه کشيده گيسوان
رود، ز ديده ها روان
به خاک و خون افتادی و
به دل نشان تير و کمان

تسليمِ واژه های تو
گريه و خنده های تو
از تو صله برای تو
که ناکجاست جای تو

پاينده پيروز

ترانه خط، ترانه شير
حرفهای خط به خط اسير

ترانه روزگار و بس
اشکِ قلم رو لوحِ پير

قصه دلهای دلير
شکنجه با چشمهای سير

قصه ی رزمِ بی دفاع
زمين لخت، گردنِ گير

شمشيرِ از رو بسته و
هنجره از حق خسته و
غرورِ بازنشسته و
بغض صدا شکسته و

از نو دوباره دم بگير
ترانه خط، ترانه شير

از غم و غصه ها نمير
که کاوه ای، بيرق بگير

جمعه ۲۳ مهٔ ۲۰۰۸

سرسختی

ساکت و يک دنده و يک دانه نشسته
آرام و آتشين دل، انديشه ام

گريه می کنی عزيزم؟

از دوریِ اين همه دل از دلت؟
که مثلِ همه ی آنهاست و دشمن می بينندش
دوست می خواهی شدن
و نمی فهمند تو را
عاشقِ سرسختیِ احمقانه اند
ديوانگانِ از دنده ی چپ بلند شده ی پست

پائينند و شمشيرشان ستون
به مغز ماست که
بالا نشينی می کنند و کس نمی گردند

تا کِی من؛
منِ مثلِ خودت تنها،
می توانم کنارِ تو
تظاهر به وفورِ همدِل کنم؟
درياب
اين خطوطِ شفافِ
پنجره ی رو به سنگ های رودخانه ای را

می خواهمت که
می خواهی خواستنم را