برفِ نگه دارنده،
زمستانِ راز دار،
و سرمای باز دار راميزبانی کردی،
خاکِ سر به مُهر
اي حل کننده ی تمامِ معما ها و تمامِ پاسخ ها
تمام آن فريادها و سکوت ها،
سازش ها و پيکارهاگُم می شود در تو، و جان می گيرددرختی
شايد زيبا،
شايد استوار
به تقليد از تقليدِ مُقلدها
تمامِ صفحه های بی ارزشِ همه ی کتابهای قطوری که از کشتنِ فرزندانِ سر به فلک کشيده ات،
ميلاد يافته بودند
به سر نگذاشتم
بندگی نکردم
بی ميل ماندم و راه افتاد م
به دنبال جائی که تو را بتوان به چهره ای ناب يافت
که چه جایِ ناکجائی بود،
که تو هم خالصی، هم همه ناخالصی
اريدون که به بزرگیِ آرامشِ آغوشِ خوش تکيه ی
توفاجعه ای نيست
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر