قرار ندارم
رو به روی پشتِ خورشيد
ابرهای بغض آلود را
تمنا به آفرينش وحشت می کنم
آرزوی آذرخشی دارم
آرزو می کنم
تا به تو ثابت شود
که من هم با همان نعش کشی که تو را آوردند
دچار سانحه شدم
چه واژه ای از اين بندهای اثبات
خنده دارد؟
چه جامِ خالی از آئينه ی مايع
برنده دارد؟
دروغ و راستیِ دروغ
پرسشهای بی پاسخِ زن در بلوغ
يا چشمِ گربه های بی فروغِ
شهر هميشه بی جهت شلوغ
کجای اين سقوط مرا گرفتی؟
در آن ساعتش که با خاک رو به رو بودم؛
با دندانی که به بدنِ بی جانش خُرد می کردم
يا در بی هوشیِ
هراسی که از مُردنِ اين همه آرزو
در چند متری اش
چُرتم را پاره کرده بود؟
جسارتی است در تمامِ
آن ها ی به تو شک نکردن
در تمامِ
دم های ساکت فکر کردن
۱۳۸۷ فروردین ۲۴, شنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر