۱۳۸۷ فروردین ۲۴, شنبه

بد رنگیِ روز

شعرهای تاريکیِ شب
شعرهای بد رنگیِ روز
به هر ستاره سر زديم
ولی تو دلتنگی هنوز

خاکِ اسيرِ سرفراز
زنده دلِ حماسه ساز
نوبت ما به دستِ ماست
اخم نکن، نفس بساز
خنده بزن، گريه نکن
قفلِ قفس، شکسته باز

جاشو و دهقان و سفير
مرد و زن و جوون و پير
دستها به دستِ هم، ببين
اين همه جرأت، جون بگير
جون و رگ و خونِ اسير
لگد به قلب و اخمِ شير
ناله نداره غم نخور
سرت رو باز بالا بگير

تمومِ اين وحشی گری
عقيده های سَرسَری
مرگِ فرشته سررسيد
نوبت به آدم ها رسيد
اون همه سر بالای دار
تا قلبِ خورشيد، قد کشيد

هیچ نظری موجود نیست: