۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۳, جمعه

بم نگاشت

صدا، لالای بارونه
دلش مثلِ دلت خونه

همه صد دفتر از حرفن
ولی گفتن کِی آسونه؟

سخن از خشت و خاک و نخل
گذار و خنده های تلخ

دو ديوارِ بدون سقف
با ابرها گفتگو بی حرف
.
.
.
چشم اميد بسته می شه از خدا
هنجره خون خسته می شه از صدا

بغض می بنده همه راههای خاکی رو
دوست می گيره سراغِ اون همه بی باکی رو

يک ترانه می رسه از خواب
عکس ماه، می پره از مرداب
.
.
.
.
سنگ و خاک و نخل و خرما
محفلِ دنيائیِ ما
از تمامِ کائناتِ
يک دو جين خشت، خانه ی ما

طول اين ترانه يعنی
وسعت دارائی ما

خوابِ بی خاطره يعنی
چادر و لالائیِ ما

پيکری از ارگ مغلوب
منظرِ رويائی ما

دست زخمی، پای خسته
ما و تو دلداریِ ما

انعکاسِ ناب لبخند
در شبِ تنهائی ما

کوچه های بازِ بن بست
خوابن از، بیداریِ ما

نقشِ يک گُل، پای يک پُل
ای عجب از بازیِ ما

طول اين ترانه يعنی
هفته های جاری ما

بودنِ جانانه ی تو
وسعت دارائیِ ما

قحطیِ عابر، درنگِ
معبرِ سيمانیِ ما

نایِ يک نِی، ضربِ يک دف
شادیِ يک آنیِ ما

حيرتت از خوابم از نو
پایِ اين ويرانی ما

وحشت و بيمی دگر نيست
سخت شد، آسانیِ ما

خواب و اطمينانم از نو
بم کنون ارزانیِ ما

می نشينم، پَر گشوده
دورِ اين دورانیِ ما

يک کره، يک ماه و يک ما
وسعتِ دارائیِ ما

طولِ اين ترانه يعنی
زنده باد، هم خوانی ما

هیچ نظری موجود نیست: