چشم بر چشمانِ تو به شجاعت نمی بندم
نمی بندم که من رساننده ی پيامی از تو هستم
که آمرانه تمنای سازشِ آن را به من می دهی
اما کنون
ساکت شو! که من دستورِ فرمانبرداری حتی از تو را
جرأت می کنم تا به دستانِ مُريدم ندهم
شک ميلاد يافته در آن همه انديشه که می دانی از کی تا کنون
به ندانستنت، به اتفاقی بودنِ خود و همسوئیِ جرياناتِ مخالف
پافشاری می کند
و بسا پنهان پناهگاه های اظهارِ پشيمانی
از بودن های ناخواسته
و گله منديهای اشک آلود
از و به درگاهِ آن که
"در انديشه ی سخته نمی گنجد"
و همان انديشه ی سخته ساخته شده
دستور دارد به شناسائیِ او
ساکت شو! که از روزی که فرشته ها به تعدادِ ساکنانِ زمين شدند
ابليس ها حلقه به سر ها انداخته اند و در صفِ نخست
پيشوائی و پيش آهنگی می کنند
و گَله ی بزرگی از آن فرشتگانِ سقوط کرده دست به دستِ هم
چشم بسته و وحشت زده از وعده های گران،
با کفشهای يخی، راهیِ تابستان شده اند
ساکت شو! که پيام تو به همان سهمگينیِ پيام من
به همان بی بهائیِ پيامِ من
و هنوز دورتر از آن است
ساکت شو! که زيباتر از اين سکوتِ زيبايت
در برابرِ اين همه گردنکشی
بنی بشری نديده
و نه ايستاده ام چشم در چشمِ تو
که تنها گستاخم
ايستاده ام که زيبا تر از آئينه ی چشمانت
آئينه ای من را به من اين گونه نمی نماياند
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۱, شنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر