۱۳۸۷ خرداد ۳, جمعه

سرسختی

ساکت و يک دنده و يک دانه نشسته
آرام و آتشين دل، انديشه ام

گريه می کنی عزيزم؟

از دوریِ اين همه دل از دلت؟
که مثلِ همه ی آنهاست و دشمن می بينندش
دوست می خواهی شدن
و نمی فهمند تو را
عاشقِ سرسختیِ احمقانه اند
ديوانگانِ از دنده ی چپ بلند شده ی پست

پائينند و شمشيرشان ستون
به مغز ماست که
بالا نشينی می کنند و کس نمی گردند

تا کِی من؛
منِ مثلِ خودت تنها،
می توانم کنارِ تو
تظاهر به وفورِ همدِل کنم؟
درياب
اين خطوطِ شفافِ
پنجره ی رو به سنگ های رودخانه ای را

می خواهمت که
می خواهی خواستنم را

هیچ نظری موجود نیست: