۱۳۸۷ خرداد ۱۷, جمعه

قدرِ خورشيد

خيلی وقته خبری از تو به اينجا نمی آد
خيلی سخته که بری وقتی غم از جاده می آد
.
.
ولی باز قلبِ تو گرم و نفست داغیِ تير
همه احساست رو دارم، منِ پائيزیِ پير
.
.
شبِ جاده شبِ خوش رنگیِ اون خاطره هاست
شبی که از منِ ابری قدرِ خورشيد جداست
.
.
منی که داغِ سفر رفتنِ تو داره دلم
داغی که وسعتِ اون هيچ جا نمی ذاره بِرَم
.
.
همه می گن به من اندازه نگه دار، که اندازه نکوست
ولی من چاره ندارم به جز افسوسِ تو دوست
.
.
همه آغوشم از آنِ شبِ بيداریِ توست
همه هوشم نازِ نزديکیِ تکراریِ توست

هیچ نظری موجود نیست: