ساکت و يک دنده و يک دانه نشسته
آرام و آتشين دل، انديشه ام
گريه می کنی عزيزم؟
از دوریِ اين همه دل از دلت؟
که مثلِ همه ی آنهاست و دشمن می بينندش
دوست می خواهی شدن
و نمی فهمند تو را
عاشقِ سرسختیِ احمقانه اند
ديوانگانِ از دنده ی چپ بلند شده ی پست
پائينند و شمشيرشان ستون
به مغز ماست که
بالا نشينی می کنند و کس نمی گردند
تا کِی من؛
منِ مثلِ خودت تنها،
می توانم کنارِ تو
تظاهر به وفورِ همدِل کنم؟
درياب
اين خطوطِ شفافِ
پنجره ی رو به سنگ های رودخانه ای را
می خواهمت که
می خواهی خواستنم را
۱۳۸۷ خرداد ۳, جمعه
۱۳۸۷ خرداد ۱, چهارشنبه
آخِرِ نقطه چين
صدای خوش طنين توئی
هميشه بهترين توئی
جای گريز تلخِ من
از بد و زخمِ دين توئی
حالِ هميشه خوش توئی
هميشه غصه کُش توئی
از من اگه بر نمی آد
تکيه، پناه و پشت توئی
ضامن بی زمين توئی
آخِرِ نقطه چين توئی
شعر و ترانه هست اگه
قافيه بر گُزين توئی
دفترِ شعرِ لعنتی
آی کاغذهای خط خطی
جای فرود ما کجاست؟
از اين فريبِ راحتی
بگير از آسمون من رو
نقش زمينه کن، تن رو
با تو شريکِ پُر ثمر
ديده نمی شه در به در
هميشه بهترين توئی
جای گريز تلخِ من
از بد و زخمِ دين توئی
حالِ هميشه خوش توئی
هميشه غصه کُش توئی
از من اگه بر نمی آد
تکيه، پناه و پشت توئی
ضامن بی زمين توئی
آخِرِ نقطه چين توئی
شعر و ترانه هست اگه
قافيه بر گُزين توئی
دفترِ شعرِ لعنتی
آی کاغذهای خط خطی
جای فرود ما کجاست؟
از اين فريبِ راحتی
بگير از آسمون من رو
نقش زمينه کن، تن رو
با تو شريکِ پُر ثمر
ديده نمی شه در به در
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۷, جمعه
وهم
چــــــــــــشم می پوشی از اين ظلمی که بر مــــــــــــــــــــا می رود
شهر بر خـــــــاکش خزيده، شــــــــــــــــــــــــــــــــــــاه بر پا مــــــــی رود
زهـــــــــــر خندی بود بر لبــــــــــهای ما، ساعـــــــــــــــــــــــاتِ پيــــــش
آن که نــــــــــــــــاپيدا شد و جان هـــــــــــــــم کـــــــــــــه فردا می رود
در نبرد و در صــــــــــــبوری مرگ دســـــــــــــــــــــــتاوردِ زجـــــــــــــــــــر
روح هـــــــــــم چـــــــــــــون قطره گُــــــــــــــم، از يــاد دريـــا می رود
اصلِ تکرار زمـــــــــــــان درســــــــــــــــــــــــــی به شاگـــــــــردش نــــــداد
آن رهـــــــــــــی امـــــــــــــــــروز می پـــــــــــــويد کــــــــــــــــــــــه فــردا می رود
ايـــــــــــــستاده مـــُردگــــــــــــــــــــــــــــــانِ مــــــــــــنتظر بر وعده هـــــــــــــــــــــــــا
ديده بر مِهری به جمعه بسته دارندش که شبها می رود
خوش چنان مشغول بر رفع و رجـــــــــــــــــــــــــــوع خود شـدند
مالـــــــــــــــــــــــــکان ديـــــــــــــــــن که فـــــــــــــــــــــــــــتوا تا ثريــــــــــــا می رود
رحم کردی يا ستم بر مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا کــه اينجا ساکنيـــــــــــــــــــم
آن يکی از جور گرما مــــــــــــــــــــُرده آن ديگر ز سرما می رود
دستِ يـــــــــاران تا به پايان چون به نيـــــــش دين بخست
آن، محمد، وهم خواهد بود، روزی را که سرها می رود
شهر بر خـــــــاکش خزيده، شــــــــــــــــــــــــــــــــــــاه بر پا مــــــــی رود
زهـــــــــــر خندی بود بر لبــــــــــهای ما، ساعـــــــــــــــــــــــاتِ پيــــــش
آن که نــــــــــــــــاپيدا شد و جان هـــــــــــــــم کـــــــــــــه فردا می رود
در نبرد و در صــــــــــــبوری مرگ دســـــــــــــــــــــــتاوردِ زجـــــــــــــــــــر
روح هـــــــــــم چـــــــــــــون قطره گُــــــــــــــم، از يــاد دريـــا می رود
اصلِ تکرار زمـــــــــــــان درســــــــــــــــــــــــــی به شاگـــــــــردش نــــــداد
آن رهـــــــــــــی امـــــــــــــــــروز می پـــــــــــــويد کــــــــــــــــــــــه فــردا می رود
ايـــــــــــــستاده مـــُردگــــــــــــــــــــــــــــــانِ مــــــــــــنتظر بر وعده هـــــــــــــــــــــــــا
ديده بر مِهری به جمعه بسته دارندش که شبها می رود
خوش چنان مشغول بر رفع و رجـــــــــــــــــــــــــــوع خود شـدند
مالـــــــــــــــــــــــــکان ديـــــــــــــــــن که فـــــــــــــــــــــــــــتوا تا ثريــــــــــــا می رود
رحم کردی يا ستم بر مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا کــه اينجا ساکنيـــــــــــــــــــم
آن يکی از جور گرما مــــــــــــــــــــُرده آن ديگر ز سرما می رود
دستِ يـــــــــاران تا به پايان چون به نيـــــــش دين بخست
آن، محمد، وهم خواهد بود، روزی را که سرها می رود
Compensation Maxim
whatever goes through your mind
of the credit you've lost or find
would it not your calculator tire?
strip you out of your desire, your fire?
so help me God, the torture of the newbie
upon whose pattern the don't know to stick to be
hourse of conversation wouldn't help them decide
on whose side they can eventually stand beside
but it just seems like me, a few years earlier
this stupifying image that's hard to bear
am I then forgetting myself and muttering the youth?
I, that am getting bold and am loosing my tooth?
or is it simply the compensation maxim?
the way I see offsprings, the way to them I seem
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۱, شنبه
نه ايستاده ام...
چشم بر چشمانِ تو به شجاعت نمی بندم
نمی بندم که من رساننده ی پيامی از تو هستم
که آمرانه تمنای سازشِ آن را به من می دهی
اما کنون
ساکت شو! که من دستورِ فرمانبرداری حتی از تو را
جرأت می کنم تا به دستانِ مُريدم ندهم
شک ميلاد يافته در آن همه انديشه که می دانی از کی تا کنون
به ندانستنت، به اتفاقی بودنِ خود و همسوئیِ جرياناتِ مخالف
پافشاری می کند
و بسا پنهان پناهگاه های اظهارِ پشيمانی
از بودن های ناخواسته
و گله منديهای اشک آلود
از و به درگاهِ آن که
"در انديشه ی سخته نمی گنجد"
و همان انديشه ی سخته ساخته شده
دستور دارد به شناسائیِ او
ساکت شو! که از روزی که فرشته ها به تعدادِ ساکنانِ زمين شدند
ابليس ها حلقه به سر ها انداخته اند و در صفِ نخست
پيشوائی و پيش آهنگی می کنند
و گَله ی بزرگی از آن فرشتگانِ سقوط کرده دست به دستِ هم
چشم بسته و وحشت زده از وعده های گران،
با کفشهای يخی، راهیِ تابستان شده اند
ساکت شو! که پيام تو به همان سهمگينیِ پيام من
به همان بی بهائیِ پيامِ من
و هنوز دورتر از آن است
ساکت شو! که زيباتر از اين سکوتِ زيبايت
در برابرِ اين همه گردنکشی
بنی بشری نديده
و نه ايستاده ام چشم در چشمِ تو
که تنها گستاخم
ايستاده ام که زيبا تر از آئينه ی چشمانت
آئينه ای من را به من اين گونه نمی نماياند
نمی بندم که من رساننده ی پيامی از تو هستم
که آمرانه تمنای سازشِ آن را به من می دهی
اما کنون
ساکت شو! که من دستورِ فرمانبرداری حتی از تو را
جرأت می کنم تا به دستانِ مُريدم ندهم
شک ميلاد يافته در آن همه انديشه که می دانی از کی تا کنون
به ندانستنت، به اتفاقی بودنِ خود و همسوئیِ جرياناتِ مخالف
پافشاری می کند
و بسا پنهان پناهگاه های اظهارِ پشيمانی
از بودن های ناخواسته
و گله منديهای اشک آلود
از و به درگاهِ آن که
"در انديشه ی سخته نمی گنجد"
و همان انديشه ی سخته ساخته شده
دستور دارد به شناسائیِ او
ساکت شو! که از روزی که فرشته ها به تعدادِ ساکنانِ زمين شدند
ابليس ها حلقه به سر ها انداخته اند و در صفِ نخست
پيشوائی و پيش آهنگی می کنند
و گَله ی بزرگی از آن فرشتگانِ سقوط کرده دست به دستِ هم
چشم بسته و وحشت زده از وعده های گران،
با کفشهای يخی، راهیِ تابستان شده اند
ساکت شو! که پيام تو به همان سهمگينیِ پيام من
به همان بی بهائیِ پيامِ من
و هنوز دورتر از آن است
ساکت شو! که زيباتر از اين سکوتِ زيبايت
در برابرِ اين همه گردنکشی
بنی بشری نديده
و نه ايستاده ام چشم در چشمِ تو
که تنها گستاخم
ايستاده ام که زيبا تر از آئينه ی چشمانت
آئينه ای من را به من اين گونه نمی نماياند
۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۳, جمعه
سال تازه
سال تازه، سالِ آغازه و اون سالِ قديمی
می شه دلگير اگه شاد نباشی، وقتی سالِ نو رو تحويل می گيری
سال تازه، سالِ آوازه و سازه
داره جون می گيره از اون يخِ سنگينِ زمستون، خاکِ تازه
سالِ تازه، سالِ پُر وسوسه و حيله و رازه
فکر نکن اين همه پندارِ پليدی، هرگز از يک نفر آدم نمی بازه
سالِ تازه، سالی که از همه کارها گره بازه
نه زمين خشک و هوا بد، همه دنيا ديگه انگار می خواد با تو بسازه
سالِ تازه، همه حرفهای درشت و گُنگ و زشت رو
می زنه پس، نمی دونی که با اون دستهای ويژه، می نويسی سرنوشت رو
نفست گرم و دلت خوش، پُرِ برکت کار و کشت و
که همين خاکِ خدا، روی زمينِ که می گن "باغِ بهشت" رو
می شه دلگير اگه شاد نباشی، وقتی سالِ نو رو تحويل می گيری
سال تازه، سالِ آوازه و سازه
داره جون می گيره از اون يخِ سنگينِ زمستون، خاکِ تازه
سالِ تازه، سالِ پُر وسوسه و حيله و رازه
فکر نکن اين همه پندارِ پليدی، هرگز از يک نفر آدم نمی بازه
سالِ تازه، سالی که از همه کارها گره بازه
نه زمين خشک و هوا بد، همه دنيا ديگه انگار می خواد با تو بسازه
سالِ تازه، همه حرفهای درشت و گُنگ و زشت رو
می زنه پس، نمی دونی که با اون دستهای ويژه، می نويسی سرنوشت رو
نفست گرم و دلت خوش، پُرِ برکت کار و کشت و
که همين خاکِ خدا، روی زمينِ که می گن "باغِ بهشت" رو
بم نگاشت
صدا، لالای بارونه
دلش مثلِ دلت خونه
همه صد دفتر از حرفن
ولی گفتن کِی آسونه؟
سخن از خشت و خاک و نخل
گذار و خنده های تلخ
دو ديوارِ بدون سقف
با ابرها گفتگو بی حرف
.
.
.
چشم اميد بسته می شه از خدا
هنجره خون خسته می شه از صدا
بغض می بنده همه راههای خاکی رو
دوست می گيره سراغِ اون همه بی باکی رو
يک ترانه می رسه از خواب
عکس ماه، می پره از مرداب
.
.
.
.
سنگ و خاک و نخل و خرما
محفلِ دنيائیِ ما
از تمامِ کائناتِ
يک دو جين خشت، خانه ی ما
طول اين ترانه يعنی
وسعت دارائی ما
خوابِ بی خاطره يعنی
چادر و لالائیِ ما
پيکری از ارگ مغلوب
منظرِ رويائی ما
دست زخمی، پای خسته
ما و تو دلداریِ ما
انعکاسِ ناب لبخند
در شبِ تنهائی ما
کوچه های بازِ بن بست
خوابن از، بیداریِ ما
نقشِ يک گُل، پای يک پُل
ای عجب از بازیِ ما
طول اين ترانه يعنی
هفته های جاری ما
بودنِ جانانه ی تو
وسعت دارائیِ ما
قحطیِ عابر، درنگِ
معبرِ سيمانیِ ما
نایِ يک نِی، ضربِ يک دف
شادیِ يک آنیِ ما
حيرتت از خوابم از نو
پایِ اين ويرانی ما
وحشت و بيمی دگر نيست
سخت شد، آسانیِ ما
خواب و اطمينانم از نو
بم کنون ارزانیِ ما
می نشينم، پَر گشوده
دورِ اين دورانیِ ما
يک کره، يک ماه و يک ما
وسعتِ دارائیِ ما
طولِ اين ترانه يعنی
زنده باد، هم خوانی ما
دلش مثلِ دلت خونه
همه صد دفتر از حرفن
ولی گفتن کِی آسونه؟
سخن از خشت و خاک و نخل
گذار و خنده های تلخ
دو ديوارِ بدون سقف
با ابرها گفتگو بی حرف
.
.
.
چشم اميد بسته می شه از خدا
هنجره خون خسته می شه از صدا
بغض می بنده همه راههای خاکی رو
دوست می گيره سراغِ اون همه بی باکی رو
يک ترانه می رسه از خواب
عکس ماه، می پره از مرداب
.
.
.
.
سنگ و خاک و نخل و خرما
محفلِ دنيائیِ ما
از تمامِ کائناتِ
يک دو جين خشت، خانه ی ما
طول اين ترانه يعنی
وسعت دارائی ما
خوابِ بی خاطره يعنی
چادر و لالائیِ ما
پيکری از ارگ مغلوب
منظرِ رويائی ما
دست زخمی، پای خسته
ما و تو دلداریِ ما
انعکاسِ ناب لبخند
در شبِ تنهائی ما
کوچه های بازِ بن بست
خوابن از، بیداریِ ما
نقشِ يک گُل، پای يک پُل
ای عجب از بازیِ ما
طول اين ترانه يعنی
هفته های جاری ما
بودنِ جانانه ی تو
وسعت دارائیِ ما
قحطیِ عابر، درنگِ
معبرِ سيمانیِ ما
نایِ يک نِی، ضربِ يک دف
شادیِ يک آنیِ ما
حيرتت از خوابم از نو
پایِ اين ويرانی ما
وحشت و بيمی دگر نيست
سخت شد، آسانیِ ما
خواب و اطمينانم از نو
بم کنون ارزانیِ ما
می نشينم، پَر گشوده
دورِ اين دورانیِ ما
يک کره، يک ماه و يک ما
وسعتِ دارائیِ ما
طولِ اين ترانه يعنی
زنده باد، هم خوانی ما
اشتراک در:
پستها (Atom)