۱۳۸۷ تیر ۱۸, سه‌شنبه

دشمنِ دلخواه

راهم و همراهِ منی
لغزشِ کوتاهِ منی
.
.
روز و شب و ماهِ منی
برده ی من، شاهِ منی
.
.
شام و سحرگاهِ منی
دشمنِ دلخواهِ منی
.
.
موقعِ طوفان شدنم
قلبِ خطر خواهِ منی
.
.
جانِ گناهِ سر به مُهر
توبه ی درگاهِ منی
.
.
گُم به جهان و کهکشان
پيدا به بُنگاهِ منی
.
.
کُرنشِ بی اندازه و
مقصدِ هر جاهِ منی

عُلُو

دوستت دارم، جرأتِ تا هميشه ای
دوستت دارم که ببرِ پيرِ بيشه ای
.
.
دوستت دارم، شاعرِ شعر و شونه ای
دوستت دارم، آخِرِ خوبِ خونه ای
.
.
ژاله ی خوش طنين ما
شوکتِ بد نبينِ ما
.
.
عطفِ عُلُو گزينِ ما
تکيه ی خوش تکينِ ما
.
.
دوستت دارم قدرِ دلِ ترانه ای
دوستت دارم محفلِ نوبرانه ای
.
.
دوستت دارم با تو نفس می زنه دل
با تو تهِ کشتیِ غم، گيرِ به گِل
.
.
.
پيشکش به ژاله عُلُو

۱۳۸۷ خرداد ۱۷, جمعه

قدرِ خورشيد

خيلی وقته خبری از تو به اينجا نمی آد
خيلی سخته که بری وقتی غم از جاده می آد
.
.
ولی باز قلبِ تو گرم و نفست داغیِ تير
همه احساست رو دارم، منِ پائيزیِ پير
.
.
شبِ جاده شبِ خوش رنگیِ اون خاطره هاست
شبی که از منِ ابری قدرِ خورشيد جداست
.
.
منی که داغِ سفر رفتنِ تو داره دلم
داغی که وسعتِ اون هيچ جا نمی ذاره بِرَم
.
.
همه می گن به من اندازه نگه دار، که اندازه نکوست
ولی من چاره ندارم به جز افسوسِ تو دوست
.
.
همه آغوشم از آنِ شبِ بيداریِ توست
همه هوشم نازِ نزديکیِ تکراریِ توست

۱۳۸۷ خرداد ۱۲, یکشنبه

چاوش بی سرود

شانه کشيده گيسويت
سقفِ دو ديده ابروان

من به اشاره راضی و
دلی هميشه نغمه خوان

چاوش بی سرودِ من
واژه ی دل کبودِ من
بودنِ سختِ تو اميد
نبودِ تو، نبودِ من

قلبِ لطيفِ آهنی
ريشه به خاکِ وطنی
سر به فلک هم بزنی
مقصدِ ادراکِ منی

شانه کشيده گيسوان
رود، ز ديده ها روان
به خاک و خون افتادی و
به دل نشان تير و کمان

تسليمِ واژه های تو
گريه و خنده های تو
از تو صله برای تو
که ناکجاست جای تو

پاينده پيروز

ترانه خط، ترانه شير
حرفهای خط به خط اسير

ترانه روزگار و بس
اشکِ قلم رو لوحِ پير

قصه دلهای دلير
شکنجه با چشمهای سير

قصه ی رزمِ بی دفاع
زمين لخت، گردنِ گير

شمشيرِ از رو بسته و
هنجره از حق خسته و
غرورِ بازنشسته و
بغض صدا شکسته و

از نو دوباره دم بگير
ترانه خط، ترانه شير

از غم و غصه ها نمير
که کاوه ای، بيرق بگير

۱۳۸۷ خرداد ۳, جمعه

سرسختی

ساکت و يک دنده و يک دانه نشسته
آرام و آتشين دل، انديشه ام

گريه می کنی عزيزم؟

از دوریِ اين همه دل از دلت؟
که مثلِ همه ی آنهاست و دشمن می بينندش
دوست می خواهی شدن
و نمی فهمند تو را
عاشقِ سرسختیِ احمقانه اند
ديوانگانِ از دنده ی چپ بلند شده ی پست

پائينند و شمشيرشان ستون
به مغز ماست که
بالا نشينی می کنند و کس نمی گردند

تا کِی من؛
منِ مثلِ خودت تنها،
می توانم کنارِ تو
تظاهر به وفورِ همدِل کنم؟
درياب
اين خطوطِ شفافِ
پنجره ی رو به سنگ های رودخانه ای را

می خواهمت که
می خواهی خواستنم را

۱۳۸۷ خرداد ۱, چهارشنبه

آخِرِ نقطه چين

صدای خوش طنين توئی
هميشه بهترين توئی

جای گريز تلخِ من
از بد و زخمِ دين توئی

حالِ هميشه خوش توئی
هميشه غصه کُش توئی

از من اگه بر نمی آد
تکيه، پناه و پشت توئی

ضامن بی زمين توئی
آخِرِ نقطه چين توئی

شعر و ترانه هست اگه
قافيه بر گُزين توئی

دفترِ شعرِ لعنتی
آی کاغذهای خط خطی

جای فرود ما کجاست؟
از اين فريبِ راحتی

بگير از آسمون من رو
نقش زمينه کن، تن رو

با تو شريکِ پُر ثمر
ديده نمی شه در به در

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۷, جمعه

وهم

چــــــــــــشم می پوشی از اين ظلمی که بر مــــــــــــــــــــا می رود
شهر بر خـــــــاکش خزيده، شــــــــــــــــــــــــــــــــــــاه بر پا مــــــــی رود

زهـــــــــــر خندی بود بر لبــــــــــهای ما، ساعـــــــــــــــــــــــاتِ پيــــــش
آن که نــــــــــــــــاپيدا شد و جان هـــــــــــــــم کـــــــــــــه فردا می رود

در نبرد و در صــــــــــــبوری مرگ دســـــــــــــــــــــــتاوردِ زجـــــــــــــــــــر
روح هـــــــــــم چـــــــــــــون قطره گُــــــــــــــم، از يــاد دريـــا می رود

اصلِ تکرار زمـــــــــــــان درســــــــــــــــــــــــــی به شاگـــــــــردش نــــــداد
آن رهـــــــــــــی امـــــــــــــــــروز می پـــــــــــــويد کــــــــــــــــــــــه فــردا می رود

ايـــــــــــــستاده مـــُردگــــــــــــــــــــــــــــــانِ مــــــــــــنتظر بر وعده هـــــــــــــــــــــــــا
ديده بر مِهری به جمعه بسته دارندش که شبها می رود

خوش چنان مشغول بر رفع و رجـــــــــــــــــــــــــــوع خود شـدند
مالـــــــــــــــــــــــــکان ديـــــــــــــــــن که فـــــــــــــــــــــــــــتوا تا ثريــــــــــــا می رود

رحم کردی يا ستم بر مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا کــه اينجا ساکنيـــــــــــــــــــم
آن يکی از جور گرما مــــــــــــــــــــُرده آن ديگر ز سرما می رود

دستِ يـــــــــاران تا به پايان چون به نيـــــــش دين بخست
آن، محمد، وهم خواهد بود، روزی را که سرها می رود


Compensation Maxim

whatever goes through your mind
of the credit you've lost or find

would it not your calculator tire?
strip you out of your desire, your fire?
so help me God, the torture of the newbie
upon whose pattern the don't know to stick to be
hourse of conversation wouldn't help them decide
on whose side they can eventually stand beside
but it just seems like me, a few years earlier
this stupifying image that's hard to bear
am I then forgetting myself and muttering the youth?
I, that am getting bold and am loosing my tooth?
or is it simply the compensation maxim?
the way I see offsprings, the way to them I seem

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۱, شنبه

نه ايستاده ام...

چشم بر چشمانِ تو به شجاعت نمی بندم
نمی بندم که من رساننده ی پيامی از تو هستم
که آمرانه تمنای سازشِ آن را به من می دهی
اما کنون
ساکت شو! که من دستورِ فرمانبرداری حتی از تو را
جرأت می کنم تا به دستانِ مُريدم ندهم

شک ميلاد يافته در آن همه انديشه که می دانی از کی تا کنون
به ندانستنت، به اتفاقی بودنِ خود و همسوئیِ جرياناتِ مخالف
پافشاری می کند
و بسا پنهان پناهگاه های اظهارِ پشيمانی
از بودن های ناخواسته
و گله منديهای اشک آلود
از و به درگاهِ آن که
"در انديشه ی سخته نمی گنجد"
و همان انديشه ی سخته ساخته شده
دستور دارد به شناسائیِ او

ساکت شو! که از روزی که فرشته ها به تعدادِ ساکنانِ زمين شدند
ابليس ها حلقه به سر ها انداخته اند و در صفِ نخست
پيشوائی و پيش آهنگی می کنند
و گَله ی بزرگی از آن فرشتگانِ سقوط کرده دست به دستِ هم
چشم بسته و وحشت زده از وعده های گران،
با کفشهای يخی، راهیِ تابستان شده اند

ساکت شو! که پيام تو به همان سهمگينیِ پيام من
به همان بی بهائیِ پيامِ من
و هنوز دورتر از آن است

ساکت شو! که زيباتر از اين سکوتِ زيبايت
در برابرِ اين همه گردنکشی
بنی بشری نديده
و نه ايستاده ام چشم در چشمِ تو
که تنها گستاخم
ايستاده ام که زيبا تر از آئينه ی چشمانت
آئينه ای من را به من اين گونه نمی نماياند


۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۳, جمعه

سال تازه

سال تازه، سالِ آغازه و اون سالِ قديمی
می شه دلگير اگه شاد نباشی، وقتی سالِ نو رو تحويل می گيری

سال تازه، سالِ آوازه و سازه
داره جون می گيره از اون يخِ سنگينِ زمستون، خاکِ تازه

سالِ تازه، سالِ پُر وسوسه و حيله و رازه
فکر نکن اين همه پندارِ پليدی، هرگز از يک نفر آدم نمی بازه

سالِ تازه، سالی که از همه کارها گره بازه
نه زمين خشک و هوا بد، همه دنيا ديگه انگار می خواد با تو بسازه

سالِ تازه، همه حرفهای درشت و گُنگ و زشت رو
می زنه پس، نمی دونی که با اون دستهای ويژه، می نويسی سرنوشت رو

نفست گرم و دلت خوش، پُرِ برکت کار و کشت و
که همين خاکِ خدا، روی زمينِ که می گن "باغِ بهشت" رو

بم نگاشت

صدا، لالای بارونه
دلش مثلِ دلت خونه

همه صد دفتر از حرفن
ولی گفتن کِی آسونه؟

سخن از خشت و خاک و نخل
گذار و خنده های تلخ

دو ديوارِ بدون سقف
با ابرها گفتگو بی حرف
.
.
.
چشم اميد بسته می شه از خدا
هنجره خون خسته می شه از صدا

بغض می بنده همه راههای خاکی رو
دوست می گيره سراغِ اون همه بی باکی رو

يک ترانه می رسه از خواب
عکس ماه، می پره از مرداب
.
.
.
.
سنگ و خاک و نخل و خرما
محفلِ دنيائیِ ما
از تمامِ کائناتِ
يک دو جين خشت، خانه ی ما

طول اين ترانه يعنی
وسعت دارائی ما

خوابِ بی خاطره يعنی
چادر و لالائیِ ما

پيکری از ارگ مغلوب
منظرِ رويائی ما

دست زخمی، پای خسته
ما و تو دلداریِ ما

انعکاسِ ناب لبخند
در شبِ تنهائی ما

کوچه های بازِ بن بست
خوابن از، بیداریِ ما

نقشِ يک گُل، پای يک پُل
ای عجب از بازیِ ما

طول اين ترانه يعنی
هفته های جاری ما

بودنِ جانانه ی تو
وسعت دارائیِ ما

قحطیِ عابر، درنگِ
معبرِ سيمانیِ ما

نایِ يک نِی، ضربِ يک دف
شادیِ يک آنیِ ما

حيرتت از خوابم از نو
پایِ اين ويرانی ما

وحشت و بيمی دگر نيست
سخت شد، آسانیِ ما

خواب و اطمينانم از نو
بم کنون ارزانیِ ما

می نشينم، پَر گشوده
دورِ اين دورانیِ ما

يک کره، يک ماه و يک ما
وسعتِ دارائیِ ما

طولِ اين ترانه يعنی
زنده باد، هم خوانی ما

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

بودن

از آنِ نخست آمدن
تمام آن ها، از آنِ تو بود
دنيائی بود و آن به ناشناختگی يک خدا

چشم از چه گرد کرده ام
که يک شوخی است
بودن
نه به مشابهتی می ماند از عالم دورتر
که به اندازه ی کافی
بودن دور است از باور

و شايد

بن بستیِ راه های نقشه ی در دست
در آخِرين سفر
آغاز مازههای تمامِ گردشگری های باطل بود

به چه نگاه می کنی و محکوم؟
آخِر حقی هست که نيست
تمامِ دارائیِ يک نو زاده ی سرگردان
از جائی که
نمی دانم

۱۳۸۷ اردیبهشت ۳, سه‌شنبه

اشتباهی

تو که رازِ شب نشينی ام، تا سحر باز شده فکرِ
لحظه های بی تو بودن، همه حرفهام شده ذکرِ
از تو باز شعری سرودن، شده باز يادت بهانه
واسه به فکرِ تو بودن، شده وسوسه ات ترانه
خاطراتِ با تو بودن، واسه آتيش زدن من
اسمِ تو کافیه حتی، بشه خاکستر، تنِ من
تو بگو که اشتباهی، که درستی که گناهی
تو بگو خاطره خواهی، که امين و سرپناهی
تو بگو فکرِ منی باز، تو بگو محرمِ هر راز
بگو حرفِ آخرت رو،که بايد بگی غزل باز
تو بگو آينه دارِ، همه خوبی های دنيا
تو بگو خاليه جای، منِ تنها پيشت اونجا

خوش خاطره بانو

به تو می نويسم اين بار
به تو يارِ آشياندار
به زمين نداده زانو
ای تو خوش خاطره بانو
به تو صاحب سخاوت
به تو شورِ بی نهايت
تو ظريفِ پُر صلابت
نو نهاده از تو راحت
به تو تا ابد گرفتار
به تو خوابيده ی بيدار
به تو تا هميشه سوگند
به تو عاشقانه لبخند
به تو تا هميشه دلبند
به تو هر شبانه پيوند

شبِ غزل

شبِ غزل، شبِ عسل، شبِ ترانه گفتنی
تبِ خطر، تبِ سفر، تبِ دو ديده شُستنی

شبِ هزار و يک صدا
شبِ شکفتنِ شما

شبِ غزل خريدنی
شبِ ستاره چيدنی

شبی که تازه زنده شد
شبی که گريه خنده شد

شبِ غزل شکفتنی
شبِ ترانه گفتنی

شبی که عاشقانه شد
غرور، جاودانه شد

جانان به تنها بنده شد
به سانِ مهر، تابنده شد

شبی که از جنسِ شماست
شبِ شما و روزِ ماست

شبِ غزل شکفتنی
شبِ ترانه گفتنی

شبِ نديده ديدنی
شبِ ترانه چيدنی

شبِ غمی نديدنی
شکسته دل خريدنی

شبِ غزل شکفتنی
شبِ ترانه گفتنی

زنجير

نه يک خلوت اتاقی بود
نه يک خط شعر باقی بود

نه تو در توی دالون ها
تهِ خطش، يه باغی بود

تو اين پوئيدنِ تنها
خيالت شور و حالی بود

يکی وحشت از آئين داشت
يکی زنجير، بالين داشت

يکی دور از همه افکار
سرِ بی فکر، پائين داشت

من و تو، دورِ دور از هم
دو زخمِ در پیِ مرهم

گذشتيم از کنارِ هم
نه گفتی تو، نه من: "من هم!"

نه من تو، نه تو بودی من
همه انديشه شد، گشتن

به دنبالِ تو در سطحی
که ساکن می شد از رفتن

نه دوری تو، که نزديکی
در عمقِ روحِ تاريکی

نمی ترسم من از گشتن
تو نورِ گُنگِ تحريکی

اتاقِ شب

شايد امشب چند پروانه به تو هديه کنم
يا که اسباب خطر کردنِ تو، تهيه کنم
يا که کم کم از تو دل دور شوم
يا بيايم در اتاقِ شبِ تو نور شوم
يک نفس خوب بگويم از تو و خاطره ات
يا به نسيان بسپارم تو و اين فاصله ات
نه به اندازه ی کافی از تو دلگير شدم
نه به اندازه ی نفرين، از تو من سير شدم
آه اگر دور نبود اين همه رخداد چنين
وحشت و حدس به دل راه نمی داد، چو دين
جان و تن، کُرنشِ موهوم نمودند به تو
از تو اما نگرفتند کلامی به تأئيد، ببين

هديه ی آخر

سفرت خوش، دشمنت دور
ای تو از همهمه مهجور
ای تو زيبا، لاله وش روی
در به در گردشگر، ای نور
من شدم راهیِ خوش بين
پیِ تو راهیِ مغرور
پُر شد از نامِ تو جاده
خوش چه خوش، ساده چه ساده
با تو رو بالهای رويا
پَر زدم، شهر رو پياده
ديده بسته، دست در بند
قفل رو يادت، از قفس کند
نه يه اشکی، نه يه لبخند
شوریِ تلخِ، شِکَرخَند
هديه ی آخرِ لبهات
بوسه ای از دوری آکند

۱۳۸۷ فروردین ۲۹, پنجشنبه

برتری

فکر نکنی از اين همه
روزها يکی خوش بگذره

دشمنِ خامِ خوبِ من
برق از دو چشمت می پره

از همه دشمنهام سری
نقشه ات هميشه برتری

اما نه امروز نمی شه
بازنده از اينجا نری

بازنده تسليم هم شدی
دربند و غمگين هم شدی
رو بومِ خيسِ نقشِ غم
شکلهای رنگين هم شدی

از دستِ اول رو نبود
بازی دروغ و ناله بود
از اين و اون و از همه
نفرت نگو از تو کمه!

بازی به بازی بد شدی
از روی قلبها رد شدی
بن بستِ اين جا خوب ببين
تو درسِ نفرين صد شدی!

حالا کجا هستی بگو
با کی تو داری گفت و گو
تا کی نفهميدم که من
آئينه دارم رو به رو

Calcium

Emerge outward the brume, after you've reached the optimum
manifest the gemmed credential, emissary, departer to maximum
drowning to the deepest darkness, to sky, we look up
to the being, who at the heart of loneliness, stood up
nations unwilling to live, to heaven conjured
forwarded the sealed letters, to whom concerned
since no frienship was allowed inside the cage
enemy after enemy fosteraged the rage

intimacy, love and care are all smashed
brains, bones and muscles are nix but ash

greeting loved ones everyday in rash
no longer gatherings, "rooyeh sabzeh zaareh farsh"*
seeking for cavaliers to come out of whiff
lucky for us, but, there was one if

cease and indulge arsenals their patrimonial wealth
to the midst of kids, to the heart of earth
the synoptic of this epitaph is to you, danger
reader, believer, dreamer, stranger

to revive your foundation, take daily your calcium
but there's no bid for your soul, in any abecedarium


Mohamad Asgari
*hemistich by "A.Sarafraz", performed by: "Ebi" in "Ba To" the album.

۱۳۸۷ فروردین ۲۸, چهارشنبه

جانِ جوان

خاکِ کهن که خاک ماست
دفترِ نامه های ماست
جانِ جوان آريا
مُلک دلِ، به نامِ ماست

پَر پَرِ شهرهای وطن
حافظِ دوری که منم
خط به خطِ شعرِ تو رو
پيشِ تو فرياد می زنم

تازه به تازه، نو به نو
شعریِ از خودت به تو
از همه دورِ دورِ دور
هر وجبِ تو کوهِ نور

از تو ستاره کم نشد
قامت تو که خم نشد
روزِ هجوم گرگ و تير
مرگ، حريفت هم نشد

نازِ ترانه سازِ تو
گنبدِ سرونازِ تو
قفلهای کهنه بازِ تو
جانِ زمينِ رازِ تو

وقتِ خراشِ تارِ تو
ابرهای گريه بارِ تو
موجِ برنده، پيشِ پيش
خنده به خنده کارِ تو

۱۳۸۷ فروردین ۲۴, شنبه

بد رنگیِ روز

شعرهای تاريکیِ شب
شعرهای بد رنگیِ روز
به هر ستاره سر زديم
ولی تو دلتنگی هنوز

خاکِ اسيرِ سرفراز
زنده دلِ حماسه ساز
نوبت ما به دستِ ماست
اخم نکن، نفس بساز
خنده بزن، گريه نکن
قفلِ قفس، شکسته باز

جاشو و دهقان و سفير
مرد و زن و جوون و پير
دستها به دستِ هم، ببين
اين همه جرأت، جون بگير
جون و رگ و خونِ اسير
لگد به قلب و اخمِ شير
ناله نداره غم نخور
سرت رو باز بالا بگير

تمومِ اين وحشی گری
عقيده های سَرسَری
مرگِ فرشته سررسيد
نوبت به آدم ها رسيد
اون همه سر بالای دار
تا قلبِ خورشيد، قد کشيد

ترانه ی قديمی

يه نفس ترانه خون و
يه غزل قافيه دون و
تا ابد خاطره خواهت ام
که يه عمرِ چشم به راهت ام

اگه باز خاليه جات هم
بی تو گُنگ و گيج و مات ام
با ترانه پُر اميد و
پیِ شعرهای سپيد و
دل که از تو می تپيد و
به تو هرگز نرسيد و


همش از حال و هوات گفت
همش از خاطره هات گفت
ضرب و آهنگ صدات و
همش از شهرِ چشمات گفت

وقتی شعله می کشيد و
باز به تو نمی رسيد و
از تو دل، نمی بُريد و
آسمون رو می دريد و

لحظه اما بر نمی گشت

بی هوشی

قرار ندارم
رو به روی پشتِ خورشيد
ابرهای بغض آلود را
تمنا به آفرينش وحشت می کنم
آرزوی آذرخشی دارم

آرزو می کنم
تا به تو ثابت شود
که من هم با همان نعش کشی که تو را آوردند
دچار سانحه شدم

چه واژه ای از اين بندهای اثبات
خنده دارد؟
چه جامِ خالی از آئينه ی مايع
برنده دارد؟

دروغ و راستیِ دروغ
پرسشهای بی پاسخِ زن در بلوغ
يا چشمِ گربه های بی فروغِ
شهر هميشه بی جهت شلوغ

کجای اين سقوط مرا گرفتی؟
در آن ساعتش که با خاک رو به رو بودم؛
با دندانی که به بدنِ بی جانش خُرد می کردم

يا در بی هوشیِ
هراسی که از مُردنِ اين همه آرزو
در چند متری اش
چُرتم را پاره کرده بود؟

جسارتی است در تمامِ
آن ها ی به تو شک نکردن
در تمامِ
دم های ساکت فکر کردن

۱۳۸۷ فروردین ۲۱, چهارشنبه

يادواره

يارِ آئينه به ديده
تو کجائی که من از دوریِ تو
نانوشته نامه بسيار دارم

سرِ خسته، تکيه
بر تنِ دل زخمیِ ديوار دارم
نامه بسيار دارم من، نامه بسيار دارم

با همه خنده به رخ
زخم به دل
اين لبِ پُر حوصله و
سينه يه دنيا گله و
فرصتِ اين فاصله و
کم شدن از قافله و

خط به خطِ
اين همه حرفهای قديمی
به تو ای يارِ صميمی
که خبر از من و عُمرت نمی گيری
نميای تا که ببينی
اثرِ ناخوشِ اين حادثه ها رو
روی اين خاکِ زمينگيرِ خدا و

من و اين يک وطن آدم
که همه چشم به چشمِ
بسته ی بختِ بدِ شوم گذاشتن
خبر از وقتِ بدِ وعده ی مسموم نداشتن

نمی دونستن اگه جایِ گُلها،
روی زمين
مين نمی کاشتن
جای سين جيم نمی ذاشتن
قدمهای گُنگ رو
تند و بد و سنگين نمی ذاشتن
بچه ها حوصله داشتن

بچه ها حوصله داشتن

شکستِ نور

تو دیگر بار اندیشه را به کجا می پرانی؟
تو ای قالب رویا
هنوز نگران به روزِ گُمِ صلحی
که به خون پیمان داده شده؟
یا در سبک سنگين ترازوی
این همه حقیقتِ باور نکردنی
بالا و پائین می روی
کم کم گمان به شکست نور می بری؟
در پیکار با
يک لیوانِ آب؟
در پيکار با
يک چهارديواریِ
اندازه ناشناس در تاریکیِ تمام
تو که خود به بلندی
لحظه های سپری شونده در تنهائی هستی
هنگام ترسیدن را خوب می شناسی
و آستانه ی آن هنگام را بهتر
تو را پارسی، ایرانی، نمی خواهم تنها ببینم
هم آسمان ایرانی ام
خاک مرزِ مجازی است
شاید نور زیبا تر شود با آن شکست
يا بازنده تر با ديگری
تا تو به سفر اندیشه ات برگشت بزنی
من از لحظه هائی که به بلندای تو هستند
به ساعت کوکیِ ساکت
شکايت می برم

برفِ نگه دارنده

برفِ نگه دارنده،
زمستانِ راز دار،
و سرمای باز دار راميزبانی کردی،
خاکِ سر به مُهر
اي حل کننده ی تمامِ معما ها و تمامِ پاسخ ها
تمام آن فريادها و سکوت ها،
سازش ها و پيکارهاگُم می شود در تو، و جان می گيرددرختی
شايد زيبا،
شايد استوار
به تقليد از تقليدِ مُقلدها
تمامِ صفحه های بی ارزشِ همه ی کتابهای قطوری که از کشتنِ فرزندانِ سر به فلک کشيده ات،
ميلاد يافته بودند
به سر نگذاشتم
بندگی نکردم
بی ميل ماندم و راه افتاد م
به دنبال جائی که تو را بتوان به چهره ای ناب يافت
که چه جایِ ناکجائی بود،
که تو هم خالصی، هم همه ناخالصی
اريدون که به بزرگیِ آرامشِ آغوشِ خوش تکيه ی
توفاجعه ای نيست

۱۳۸۷ فروردین ۱۵, پنجشنبه

جبران خطا

همانندی ترس از تاريکی
به ترسی که از تو می سازند
ياد آور سالها دوری از جسارت است
جسارتی که بدون پشتيبانی انديشيدن
زاده نمی شد
اندازه نمی شد اين همه
نخنديدن در شادی نکردنِ ما

کنون نوبت به آنان رسيده
که گناهی در رخداد اشتباه نداشته اند
و بايد برای جبران خطا
به الگوئی نگران باشند
که در ديده های گوناگون
گوناگون ديده می شود

باز اشتباهی، در تمامِ بی پناهیِ تو و من
در پايانه ی تجربه نکردن ها
و گنجشک واریِ دل تپيدن ها
روی داده

پايان را به آن
می نمايانيم

۱۳۸۷ فروردین ۱۲, دوشنبه

شروع کار ترانه خانه

به نام هميشه سرفراز ايران
ايرانی که نه اسلامی است، به دلخواه و نه اسير.
اين خانه، خانه ی ترانه ها و شعرهای من است. تنها ترانه و شعر.